Header

سمفونی نوستال

سمفونی نوستال  / مروری بر خاطرات تلخ و شیرین گذشته 

در «كافه نوستال» با نوستالژي به عنوان چيزي از جنس خاطره بازي و تكرار معناباخته خاطرات و عكس هاي سياه و سفيد و غم گذشته خوردن مواجه نمي‌شويم، نوستالژي در «كافه نوستال»، يعني خواندن و شرح فلسفي هر تصوير و محتواي نوستالژيك روي خطوط «در زماني» و «همزماني»، يعني فرار از تعلق خاطر وسواس گونه به گذشته و حركت در مسير كسب تعريف و انرژي براي جهش به سمت امر نو، امر نوين و امري كه در حال آمدن است. نوستالژي يعني حفظ ردپاها و نشانه شناسي دقيق خاطرات و گذشته هاي متفاوت، نوستالژي حفظ گذشته و باز كردن راه براي امر نو و آينده است. كافه نوستال تلاش مي‌كند تا به مرجع بين‌المللي و گسترده خاطرات و قدمت فرهنگ، شخصيت، هنر و اصالت ايراني تبديل شود. ما متعلق به امر مرزي و ساحت بدون محدوده چيزهاي نو و تازه هستيم. توسل و توجه به خاطرات و عكس‌هاي قديمي همراه با بازخواني بافت هاي نوستالژيك اگرچه يك وسواس و علاقه شخصي است  ولي عامل و دستاويزي براي نمايش حيات برهنه و بافت بدون پوشش و نقاب ذات ايرانيان و هويت ايراني است.

پلنگ زخمی می‌میرد: عكس برای همین فصل است، عباس كیارستمی با دست‌هایی كشیده به سمت غوره‌ها نشانه رفته است، دست‌هایی كه برای چیدن میوه نارس درخت تاك بالا آمده است، شاید یك‌باره در میان چیدن و نچیدن مانده است، گیج شده است از حركت دست‌هایش در امتداد بریدن سرنوشت شیرین یك غوره، فرجامی از جنس انگور و آب آتشینش، شاید نتوانسته كنار بیاید با این دست‌های دراز به سوی چیدن و بردن، مردمانی كه عاشق برگ‌های سبز و غوره‌های نارس هستند، مردمانی كه كارشان برهنه كردن درخت‌هاست. این تردید و ایستادن و ماندن، گوهره سینمای كیارستمی است، مردی كه شاعرانگی و طبیعت را برای شوخی و زینت نمی‌بیند، او شاعرانگی را در سر واقعیت می‌كوبد و نشانمان می‌دهد كه روزی باید در میان همه بهره بردن‌هایمان، لذت‌هایمان، مصرف‌هایمان، بلعیدن‌ها و هوس‌هایمان، به یك‌باره میخكوب شویم، خشكمان بزند و ته دهانمان یك‌باره مزه غوره‌های ترش و نارس را بگیرد، مثل مزه ته دهان یك پلنگ زخمی هنگام پنجه زدن و پریدن در صورت ماه. عكس را ساسان فارسانی با همه مهر و محبتش و با یك دنیا عشق برای من فرستاده است.

پاك‌كن درمانی، كلكسیون پاك‌كن‌های دهه 60 و 70 در ایران. روزهای مدرسه و آغاز نوشتن برای هر انسانی روی كره زمین یادآور خاطرات خوب است. پاك‌كن‌های پلاستیكی دو رنگ با سرهای قرمز و آبی كه اثر مداد و خودكار را از روی كاغذ محو می‌كردند. پاك‌كن‌های دهه 50 و 60 بخش مهمی از لوازم تحریر نسلی بود كه هر روز بیشتر شبیه پاك‌كن می‌شد. پاك‌كن وسیله عجیبی است. باید چیزهایی را كه بر كاغذ نوشته شده، به‌كلی پاك كند و قرار است فرصت تصحیح اشتباهات نوشتاری را به آدمی بدهد. پاك‌كن‌ها به‌آرامی از یك وسیله در لوازم تحریر به مكانیسم‌هایی در روان ما بدل شدند. خاطرات و چیزهایی كه به‌آسانی از ذهن‌های یك نسل پاك شدند، مثل تاریخ‌ها، خیابان‌ها، نام‌ها، زخم‌ها، تیرباران‌ها، اعدام‌ها و رفاقت‌ها. ولی همیشه خطوطی محو و ناخوانا روی كاغذ می‌ماند، خطوط آشفته‌ای كه هیچ‌كس قادر به خواندنشان نیست.

812827236_52415

حرف زدن در این مورد دردی را دوا نخواهد كرد، از همین ابتدای كلاس تا انتهای كلاس تنها باید به صورت‌ها نگاه كرد و سوار لرزش‌های مداومی شد كه در عمیق‌ترین نقطه قلبتان شروع به ریشه دواندن كرده است. یك كیف تنها كه پر بود از خالی همه سرمایه‌هایمان، مداد شكسته، تراش، پاك‌كن، جامدادی، دفتر مشق، كتاب درس و یك دست. دست‌هایی كه آن روزها سرمایه‌هایمان بودند، بوی مهربان پدر را داشتند و حال‌وهوای آشپزخانه كه اول صبح با عطر اولین چای پدر روشن می‌شد. دست‌هایی كه اضطراب و هراس مادرانه داشتند و دست‌هایی كه بزرگ‌ترین گناهشان، كندن و تراش دادن میزهای چوبی مدرسه بودند، لذت مدام غرق شدن در روزهایی كه آمدند و رفتند، ولی تلافی كردند، قلب امروزی ما مثل میزهای چوبی مدرسه شد، پر از اسم‌های غریبه، شعرهای سوزناك، دل‌های تیرخورده، صورتك‌های چاك‌چاك و ترانه‌هایی كه بوی كلاس اول می‌دهند.

نتیجه تصویری برای بافت قدیمی تهران

كمپین حمایت از بافت قدیمی و نوستالژیك تهران، سردر و نمای ورودی خانه قدیمی در شهر تهران خیابان حافظ، خیابان نوفل لوشاتو. شما همان كودكی هستید كه روزی بر آستانه در یك خانه قدیمی در گذشته‌ای دور ایستاده بود و به جهان پیرامونش نگاه می‌كرد. معماری همیشه جایی برای انسان و نوستالژی خالی می‌كند، معماری با دالان‌ها، سردر‌ها و ورودی‌هایش می‌تواند به یك‌باره «لحظه» را از حركت بازدارد. زمان به حالت تعلیق میان خاطره، حافظه و پیش‌بینی آینده درمی‌آید، مكان به یك‌باره با سرنوشت و آینده‌اش برخورد می‌كند، با ویرانه. معماری خانه‌های قدیمی می‌توانند خاصیت ایجاد «زمان» داشته باشند، زمانی كه می‌تواند ویژگی قابل لمس و فیزیكال داشته باشد، زمانی كه با پوست و گوشت انسان لمس می‌شود، زمانی كه تجربه‌اش را به‌خاطر آدمی می‌سپارد و از یاد نمی‌رود، زمانی كه استعاری و هر روزه نیست، نوعی «زمان شخصی» در رابطه انسان و معماری‌های قدیمی ایجاد می‌شود. كودكی ما هنوز بر آستانه دری از یك خانه قدیمی انتظار می‌كشد. تهران را با ویرانه‌های قدیمی‌اش باید دوست داشت.

814412246_35099

در جست‌وجوی مادر در «بزرگ»ترین شكل ممكن، نمایش دنیا و هستی‌شناسی در برابر شیشه‌های عینك ته‌استكانی مادربزرگ. صحنه‌ای از سریال «قصه‌های مجید» با حضور پروین‌دخت یزدانیان در نقش بی‌بی و مهدی باقربیگی در نقش مجید. مادربزرگ‌ها رابطه عجیبی با جهان دارند، دست‌هایشان، بوی خاص وجودشان، عینك‌هایشان، كتاب دعایشان، گیسوان و موهای زرد و سفیدشان، تسبیح و دعایشان، راه رفتنشان و از همه مهم‌تر صدایشان. صدای مادربزرگ‌ها مثل یك كتاب كهنه است، مثل یك سنگ تراش‌خورده و یك جواهر صیقل‌داده. مادربزرگ‌ها میراث حقیقی هر انسان هستند، با این‌كه پدر و مادر ما از شكمشان زاییده شده‌اند، به شكل اسرارآمیزی خودشان تبدیل به كودكانی سال‌خورده می‌شوند، كودكانی كه در قلب نوه‌هایشان و در وسعت تنهای یك خانه هر روز از نو زاده می‌شوند. هر انسانی باید یك بار از میان شیشه‌های كدر عینك ته‌استكانی مادربزرگ به جهان نگاه كند.

421226479_117250

از خیلی چیزها هراس داشتیم و از خیلی چیزها هم ما را می‌ترساندند، از ایكس ششصد و بیست و پنج و جادوگر قصه‌ها بگیر تا انواع لولو، غول، اژدها، آقادزده، دیو و هزار رقم نیروهای اهریمنی و شیطانی. بچه بودیم و بی‌تجربه، باید زمان می‌گذشت تا بفهمیم در زندگی خبری از این هیولاها و لولوها نیست. آن‌جا بازی شكل دیگری است، هیولاهایش هم شبیه برونگا نیستند و هزار رقم خفاش و سگ ندارند. هیولاهای این روزهای من همه انسانی هستند، از جنس درونم، از جنس امیال و ذاتم. برونگا تنها بهانه‌ای بود تا چوبین خیال كند كه دشمنی دارد و مادر گم‌شده‌ای. همه ما به دنبال گم‌شده‌هایی هستیم و در مسیر یافتنشان با برونگاهای بسیاری مواجه می‌شویم و می‌جنگیم. وقتی گم‌شده را می‌یابیم و در آغوش می‌كشیم، چقدر شبیه برونگا شده‌ایم. «برونگا» درحقیقت سوی دیگر «چوبین» بود، شب تاریك جهان، انتهای قصه، طعم تلخ پایان هر عشق و وداع، سرمای نامردی كه انسان را از آن گریزی نیست. و این‌گونه بود كه برونگا همیشه لحاف و عبایی به دور خودش می‌پیچید.

بی‌تو با «بنز»ترین حالت طهران، با الهگان و فرشته‌های سرخ و سیاهش، مرسدس بنز سرخ‌رنگ قدیمی در الهیه و در كنار دیوار كهنه و آجری یكی از خانه باغ‌های خیابان فرشته. دیوارهای كهنه، خانه‌های كلنگی و ماشین‌های قدیمی همواره در لوكس‌ترین و مدرن‌ترین خیابان‌ها یك‌باره ظاهر می‌شوند و حضور دارند. همیشه دیوارهای رنگ‌ورورفته و خانه‌های كهنه‌ای هستند كه در برابر زمان ایستادگی می‌كنند. اواخر دهه 30 و شاید اوایل دهه 40 خورشیدی بود كه تحولی در رابطه بنز و ایران شکل گرفت. در اوایل دهه 40، ایرانیانی كه درآمد اندکی داشتند، به سراغ رنو و ولوو می‌رفتند و كسانی كه وضعیت مالی‌ بهتری داشتند نیز خودروهای آمریکایی چون شورولت، کادیلاک و فورد را انتخاب می‌كردند. عده‌ای خواص نیز در آن دوران فقط سراغ مرسدس‌ بنز را می‌گرفتند. به مرور جای پای خودروسازی بنز در كشور ایران قوی‌تر شد و رشد اقتصادی و وضعیت معاش مردم نیز اجازه انتخاب خودروهای لوكس‌تر را به جماعت ایرانی داد. مرسدس بنزهای قدیمی و لوكس این روزها در میان كلكسیونرها و ماشین‌بازها از ارزش بالایی برخوردار هستند؛ كالایی كه زمان نمی‌تواند از ارزشش كم كند. سپاس از بهارك عزیز.

ضلع جنوبی میدان فردوسی سال 1350 خورشیدی. تصویر میدان فردوسی در آغاز دهه 50 با نشانه‌هایی از تبلیغات خیابانی نوشابه كانادادرای كه در آن هفت شمایل از قومیت‌های متفاوت در حال نوشیدن از یك نوشابه با هفت «نی» هستند، تابلوی داروخانه «رامین» و نمایندگی شركت‌های بیمه در طبقه بالایش با معماری نیم‌دایره معروفش، مردی با قامت راست و عصا قورت‌داده در سمت چپ عكس قدم می‌زند، زنی با چادر مشكی در مركز عكس قرار دارد، زنی كه كودكی را در میان چادرش جای داده است، پسرك برگشته و به دوربین عكاس زل زده است. آن بالا، همه قوم‌ها از نوشیدنی گوارا سرمست شده‌اند، مثل همه تاریخ كه یك‌باره در چشم‌های محو پسرك زیر چادر سیاه مادرش متجلی می‌شود. مثل حضور یك غیاب و جای خالی یاقوت، بانوی سرخ‌پوش میدان فردوسی.

فصل برگ‌ریزان، خزون خوش‌آواز، كمی بعد از یك رگبار پاییزی، تنه خیس درختان، هوای تازه اما قدیمی، احساس خوب یك محله و خانه‌هایش در كنار عابران خیابان دربند در آذرماه سال 1340 خورشیدی. پسر كوچكی شبیه مردها با كت و شلوار جلوی دو زن با چادرهای سیاه و سپید در حال قدم زدن است. هوای پس از رگبار و باران، گویا كمی سرد شده و سوز سرما چاره‌ای جز فرو بردن دست‌هایش در جیب شلوارش باقی نگذاشته، آسفالت خیس و گذر از زیر درختان چنار كه هرازگاهی چند قطره باران، از میانشان بر سر عابران می‌افتد. زن دیگری آن‌سوی خیابان با پیت حلبی نفت در حال دویدن به سمت خانه و روشن كردن چراغ علاءالدین است. اما آن روبه‌رو، خانه‌ای با سقف شیروانی سرخ‌رنگ، دیوارهای آجری گچ‌كاری‌شده، از میان پنجره‌هایش به خیابان نگاه می‌كند. غبار پشت شیشه حرف‌های زیادی دارد، اما پیچك‌های خاطره، با همه زیبایی‌شان، مرگبارانه راه را بر گلوی خانه می‌بندند، حرفی باقی نمی‌ماند، جز انتظار فرو افتادن آخرین برگ و اهتزاز بیرق‌های سبز بهار در خیابانی كه همیشه به رهاترین شكل ممكن، دربند بود، چیزی شبیه اشك ریز باد، فرو افتادن قطره‌های باران، وقتی باران تمام شده، مثل معجزه كه شاید شبیه فریادی خیس در ذهن یك خیابان باشد.

این پازولینی است كه در مسجد شاه می‌دود: پیر پاولو پازولینی، كارگردان ایتالیایی، در اصفهان سر صحنه فیلم‌برداری «هزار و یك شب» سال 1352 خورشیدی. فضاهای معمارانه‌ای كه توجه پازولینی را به خود جلب می‌كنند تا درنهایت او بخش‌های عاشقانه و اروتیك داستانش را در فضاهای اسلامی و مذهبی جای دهد. این فضا و معماری افسون‌گرش توسط روبرت ویلا کشف می‌شود و برای ساخت فیلم «هزار و یک شب» به پازولینی سفارش می‌شود و او به اصفهان می‌آید. جالب است كه محمد حقیقت كه آن روزها جوان 20 ساله‌ای بود، از طریق دوستانش متوجه حضور پازولینی در اصفهان می‌شود و محل فیلم‌برداری در عالی قاپو را می‌یابد. محل را بسته بودند و اجازه ورود به کسی نمی‌دادند، اما او چون اصفهانی بود و محیط را می‌شناخت، قاچاقی وارد می‌شود و با دوربین هشت میلی‌متری فیلم می‌گیرد و با گزارش برای مهم‌ترین هفته‌نامه سینمایی آن زمان به نام مجله «فیلم و هنر» می‌فرستد.

You may also like ...

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *